آن گونه که شما تصور می کنید نیست؟

 

 

 

 

 

 

 

روان پژوهان نشان داده اند در حدود 90 ثانیه تا 4 دقیقه لازم است  تا شما درباره عشق کسی تصمیم  گیری

نمایید .

.55% از طریق  زبان جسمانی علاقه پدید می آید

38% از طریق لحن صدا و سرعت سخن گفتن

8% از طریق گفتگو عاشق میشوند

(انسان ها  با  این همه درک و عقل و منطق چه جوری عاشق میشن )

...................................................................................................................

..................................................................................................................

...........................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...........................؟

سهراب سپهری

دوست

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند داد

به شکل خلوت خودبود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد
و او بشیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما ، یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.

حرف دل

خداوندا نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
تمنا می كنم از تو
دلی سرشار از آن مهر الهی
دلی لبریز از آن عشق خدایی
و قلبی مثل آیینه
كه در آن مردمانی را ببینم
كه مثل شیشه می مانند
صاف و ساده و صادق
كه عطری پاك از آن هفت آسمان دارند ....




درد و دل با خدا

خدای من!

خواندمت، پاسخم گفتی؛
از تو خواستم، عطایم کردی؛
به سوی تو آمدم، آغوش رحمت گشودی؛
به تو تکیه کردم، نجاتم دادی؛
به تو پناه آوردم، کفایتم کردی؛

خدایا!
از خیمه‌گاه رحمتت بیرونمان نکن.
از آستان مهرت نومیدمان مساز .
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خویشت ما را مران.

خدای من!
چگونه ناامید باشم، در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم که تو تکیه‌گاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش،
آنچنان تجلی کرده‌ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده….

یا رب! یا رب! یا رب!

از یک دوست




حرف دل

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو

بخونش ضرر نداره!

 

بخونش ضرر نداره!

بنام تنها دارائیمان : خدا

همیشه موفقیت وقتی به وجود میاد که تمام نیروها در یک نقطه برای رسیدن به هدف متمرکز بشن اما نه هر هدفی؛ هدفی که واقعا آدم بتونه اسم هدف رو روش بذاره. این تمرکز روی هدف نیاز به یک رهبر داره که تمام این قوا و وسایل رو رهبری که به سمت هدف. این کار اسمش همونطور که معلومه مدیریته . ضعف خیلی از ما به خاطر اینه که مدیریت زندگیمون رو بلد نیستیم و از اونجا که بزرگترین ثروت هر آدمی عمرشه و مهم اینه که این فرصتی رو که خدا در اختیار انسان قرار داده چطوری استفاده شه اولین مدیریت که باعث موفقیت میشه مدیریت زمان هستش. مدیریت زمان یه جور نظم بخشیدن به انجام کارهایی هست که در طول روز انجامش میدیم ام به طور آشفته و حساب نشده؛ واسه همین هم شاید احساس میکنیم که هرچه قدر میدوییم به جایی نمیرسیم. من خودمو بگم از وقتم اونجور که باید استفاده نمیکردم اما به لطف خدا این اندیشیدن ها باعث شدن که به فکر مدیریت زمان و بعدش مدیریت کل زندگیم بیفتم. تو اینترنت که سرچ کردم به یه کتابی برای تکنیک های مدیریت زمان بر خوردم که خیلی جالب بود برام. میدونم که اسمش رو زیاد شنیدین اما اگه تا حالا نخوندینش به یه بار خوندنش می ارزه؛ البته اگر قصد ترقی و پیشرفت در زندگی رو دارین اگر هم ندارین که مزاحمتون نمیشم!
اسم کتاب هست " قورباغه را قورت بده " یا همون " Eat That Frog " که نوشته نویسنده نامی برایان تریسی هستش. واقعا خیلی کتاب جالبیه.بخونینش.فایل PDF اش تو اینترنت هست بگردین دانلودش کنین و بخونین و واسه همه دعا کنین.

2.یه کتاب دیگه دارم میخونم که اثر دکتر وین دایر هستش. اسمش "همه هستی در درون شماست ".اینم کتاب جالبیه دارای جملات مفید واسه زندگی.چند تا شو این زیر مینویسم( البته با اجازه دکتر )

  • آسانسوری که بتواند شما را به بالاترین طبقه موفقیت برساند از کار افتاده است و شما نگزیر هستید از پلکان موفقیت پله پله بالا بروید.
  • شما از بدو تولد ، پیروز و قهرمانید؛ چرا که صد میلیارد اسپرم موجود در یک قطره کوچک ، در یک مسابقه شنا ، با تمام قوا ، به تعقیب تخمک پرداختند؛ و شما حاصل لقاح تنها اسپرم برنده با آن تخمک هستید. بنابر این شما برنده مسابقه ای هستید که شانس پیروز شدن در آن یک به چند میلیارد بوده است.                                                                                                                        (و  ما انسان را از آبی جهنده آفریدیم)
  • نگذارید که رویدادهای جهان شما را تحت تأثیر قرار دهند ، بلکه بکوشید خود بر آنها تأثیر گذارید.بیاموزید بر رویدادهای خارج از کنترل خود بی اعتنا باشیدو آنگاه به امید دستیابی به بهترین نتیجه ، به هشیاری برتر خود اتکا کنید تا این هشباری تواناییهای ناخود آگاهی را که از دید شما پنهان است به مراقبت از جزء جزء اعمالتان بگمارد.



پاورقی :
فقط به عنوان برادری کوچک:
قبل از خوندن هر کتابی اگر میخواین که گمراه نشین یه بار قرآن رو کاملاً و با توجه تمام ، واسه پیدا کردن مسیر بخونین( بدون هیچ تعصبی ). چون شما باید خوشبخت بشین و بعضی وقتا لازمه که واسه خوشبخت شدن از باورهای ناصحیح و غیر حقیقی دست بکشین.حدیث ثقلین یاورتان باد.


و البته خدا هدایت گر هدایت شوندگان است

 

دل منم بدجوری گرفته ....

یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده


ای سرّ تو در سینه هر صاحب راز
پیوسته در رحمت تو بر همه باز
هر کس که به درگاه تو آید به نیاز
محروم ز درگاه تو کی گردد باز

یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده


غمناکم و از پیش تو با غم نروم
جز شاد و امیدوار و خرم نروم
از درگه همچون تو کریمی هرگز
محروم کسی نرفت و من هم نروم

یا مولا ، دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا ، دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده


گر من گنه روی زمین کردستم
لطف تو امیدست که گیرد دستم
گفتی که به روز عرش دستت گیرم
عاجزتر از این مخواه که اکنون هستم

یا مولا ، دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده
یا مولا ، دلم تنگ اومده
شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده


خداجونم

دل منم بدجوری گرفته .... اما میدونم تا تو هستی غمی نیست....توکل میکنم به تو



حتما حتما حتما حتما تا انتها بخوانید

وقتی این را بخوانید می فهمید عمر ما در این دنیا چقدر کوتاه است و باید از فرصتی که خدا در اختیارمان گذاشته بهتر استفاده کنیم:


این شعـر توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان نوشته شده است. او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند. این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را نیز به دقت بخوانید.


رقص آرام


آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید؟

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

 آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

 

دلم گرفته ای دوست

برخیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در و بوم دوست پرواز کنند
هر جا که بود دری به شب بربندند
الا در دوست را که شب باز کنند

دلها بیاد خدا آرام میگیرد:.

.:دلها بیاد خدا آرام میگیرد:.

با خدا باش پادشاهی کن---بی خدا باش هرچه خواهی کن

Top of Form

Bottom of Form

به نام دوست

گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را  دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیک تر داری بگو




بیاییم با خدا آشتی کنیم...

می گشت و می گشت. سالها بود که به دنبالش می گشت. به هر دری می زد، به هر کویی سرک می کشید، از هرکسی می پرسید، به هر مغازه ای سر می زد، از هر دوستی می خواست، از هر آشنایی پی اش را می گرفت؛ نبود که نبود. سالها بود به دنبالش می گشت. خیلی ها را سراغ داشت که همانندش را داشتند ولی چیزهایی که او داشت را نداشتند. خیلی ها بودند که آن چیز، تنها دارایی شان بود و جز آن چیزی نداشتند. برایش جالب بود که آنها چگونه بدون هیچ هزینه ای آن را دارند درحالیکه او با آن همه ثروت آن را ندارد. این چه رازی بود؟ واقعا رمز رسیدن به "آرامش" چه بود؟! چه بود که او نمی توانست آن را داشته باشد. چرا هیچ روانپزشکی نمی توانست با آن همه نظریه و ایده و دارو و روش، این آرامش را به او بدهد. چرا در چهره فقیرترین آدمها این آرامش یافت می شد ولی در او نه؟

سالها می گذشت که روزی به پیرمرد فقیری رسید که از نظر او از همه آرام تر و متین تر بود. پیرمرد سر و وضع مناسبی نداشت ولی در چهره اش آرامش موج می زد. مرد از ماشین گرانقیمتش پیاده شد و به سمت پیرمرد رفت؛ به پیرمرد سلام کرد و او با خوشرویی جوابش را داد. از او پرسید چگونه به اینجا رسیدی و به این آرامش دست یافتی ای پیرمرد؟!! پیرمرد در پاسخ فقط یک کلمه گفت: خدا؛ و بعد رفت...

مرد به فکر فرو رفت. سالها بود که وجود خدا را از یاد برده بود. سالها بود به کوی خدا سر نزده بود در حالی که قدمی با آن فاصله نداشت. سالها بود بدون آنکه متوجه شود از خدا دور شده بود. آری، او به واقع خدا را فراموش کرده بود. از آن پس هر روز با یاد خدا بیدار شد و به ثروتی رسید که ثروت مادی اش را در راه خدا بخشید و خود هم پیرمردی شد همانند آن پیرمرد...

ما ز بالاییم و بالا می رویم، بیاییم کمی بالاتر رویم...

و دلها تنها با یاد خدا آرام می گیرد، بیاییم با خدا آشتی کنیم...

چیزی به نا زندگی

.:دلها بیاد خدا آرام میگیرد:.

با خدا باش پادشاهی کن---بی خدا باش هرچه خواهی کن

چیزی به نام زندگی)

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،

اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست، خدا هست.

زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است.

زندگی همچون رودی بزرگ كه به دریا می رود،

دامان خدا را می جوید.


 

خورشید هنوز طلوع میكند

فانوس  ستارگان هنوز هنوز از سقف شب آویخته است:

بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می كشد:

امواج دریا، آواز می خوانند،

بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میكنند.

 

گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند.

نیستی نیست.هستی هست.

پایان نیست.راه هست


 

تولد هر كودك ، نشان آن است كه:

خدا هنوز از انسان ناامید نشده است.

 

دل آواز ترین شعر جهان

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام

ارمغان

چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !

به دست موج خيالت سپرده ام جان را .

فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛

بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .

درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

***

 

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

 ***

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد

***

به نامش و به یاریش

آغاز میکنیم صبح پاییزی دیگری را ...

 

در سایه بیقرار بیدی ، لرزان

در دامن کوه سر سپیدی ، پنهان

                                     من بودم و او نشسته خاموش ، بنهاد براز آسمان گوش

از ناله شاخه های بی برگ ، کهسار

میکرد حزین ترانه مرگ، تکرار

                                     میداد خبر ز سوز پاییز، وآن سرو شبان وهم آمیز

پاییز بهار عاشقان است ، زیباست

اسرار غم اندرو نهان است ، پیداست

                                     آن صحنه که درد و رنج افزاست ، منزلگه عاشقان شیداست

مه دامن پرنیان زیبا ، پر موج

گسترده فراز کوه و صحرا ، از اوج

                                    دامان سپید گرد آن ، شیرین و لطیف عشق و رویا

انوار مه از خلال اشجار ، هر جا

آورده پدید نقش بسیار ، زیبا

                                    با سایه و روشنی غم انگیز ، در خاطر عاشقان شرر ریز

خشکانه بدست دیده خویش ، آرام

آهی بگشید از دل دیش ، ناکام

                                   آهی که ز سوز سینه خیزد ، وز دست غم نهان گریزد

بگرفت نگه از آسمانها ، و افکند

در چشمه تابناکی آنجا ، یکچند

                                   گم گشته خود نیافت وز درد ، افسرده نگاه سوی من کرد

گفتم شب ماه با صفایی است ، گفتا

افسوس پسین "شب جدایی" است ، مارا

                                    وین ناله ببرگ زردی آویخت ، وان برگ جدا شد و فروریخت

نور افکن مه در آسمانها ، تبان

افکنده ز مهر بر سر ما ، دامان

                                    به دیده اشکباری از غم ، آهسته جدا شدیم از هم

تا حال از آن شب غم افرا ، بسیار

رفتیم من و خزان به صحرا ، بی یار

                                    کان غنچه ز شاخ زندگانی ، با دیش فکند در جوانی

                                    یک برگ فدای عشق باشد ، تا غنچه من کرا فدا شد    

                                          

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

 ***

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

 ***

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

با شعر مشیری خیلی حال میکنم

نوشته شده توسط سنسور**********

شعر از مشیری

 

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

***

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

***

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

***

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

***

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

***

تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام

لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

***

دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

***

 

بازم زندگی

میدونی چرا زندگی ......

آخه اونه که پر از قشنگی ها و زشتی هاست .آآخه اونه که دلت رو شاد و غم گین میکنه .

امشب تو از کدوم دسته ای شاده یا غمگینه . خدا نکنه چرا غم گین

بذار امشب شاد باشیم اگه شب غمگینیه اگه ماه رو تو آسمون داری  که کله  صورتت رو گرفته چرا غم گین

حالا میگی ماه چرا این همه چیز قشنگ چرا تو اینا ماه رو انتخاب کردی  باید بگم که ماه هر چی نگاش کنی بیشتر بهت آرامش میده هر چند هم که گرفته باشی .آخه فرسته فکر کردن رو به آدم میده .هر چند هم غمگین باشی آرومت میکنه

 میگی نه امتحان کن اگه ماه رو داری غرق شو تو نگاهش .....آره ماه رو میگم

 

 

به نظره خودم که خیلی جمله هام جالب نیست نیمیدونم شاید هم قشنگ

باشن .نظره تو چیه .یه رفیق می خوام که کمکم کنه تا  جالب تر بشه

یکی  که از زندگی بگه خوبی هاش و بدی هاش عشق نفرت و چگونه

باهاش کنار بیایم یا باهاش مبارزه کنیم .و بعد هم یه تصمیم بگیریم

که چی بشه .......

یه وبلاگ چند مدت پیش رفتم که اسمش بود (اگه عاشقم بهانه ام تویی)

خیلی جالب بود اول شروع کرد ِبه دکلمه های زیبا و کاملا با احساس

و بعد شروع کرد به کلماتی دو گانه هم زیبا بود و یه جاهایی هم تنفر

انگیز خیلی برام جالب بود چون داشت با اون کلمات خودش رو سردو

گرم می کرد.اخریش هم فکر کنم با تمام غمگینیش آروم شد .

 

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

***

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

***

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

***

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

***

 نوشته شده توسط سنسور نظر بدین

شروعی دوباره

سلام سلامی به گرمی و سردی جاده زندگی می خوام از دل گرفتن ها و خوشحالی ها حرف بزنم از کدوم حرف بزنیم. به زار خودمون رو بسپاریم به جاده زندگی ببینیم اون ما رو کجا میبره ؟برای شروع موافقین از جاده زندگی من شروع کنیم . تو از کدوم دسته هستی خوبه یا بده من از دسته غمم نه که همیشه نه. امشب تو اون دسته هستم آخه دلم گرفته مثل خیلی از شما