دلها بیاد خدا آرام میگیرد:.
.:دلها بیاد خدا آرام میگیرد:.
با خدا باش پادشاهی کن---بی خدا باش هرچه خواهی کن
Top of Form
Bottom of Form
گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیک تر داری بگو
می گشت و می گشت. سالها بود که به دنبالش می گشت. به هر دری می زد، به هر کویی سرک می کشید، از هرکسی می پرسید، به هر مغازه ای سر می زد، از هر دوستی می خواست، از هر آشنایی پی اش را می گرفت؛ نبود که نبود. سالها بود به دنبالش می گشت. خیلی ها را سراغ داشت که همانندش را داشتند ولی چیزهایی که او داشت را نداشتند. خیلی ها بودند که آن چیز، تنها دارایی شان بود و جز آن چیزی نداشتند. برایش جالب بود که آنها چگونه بدون هیچ هزینه ای آن را دارند درحالیکه او با آن همه ثروت آن را ندارد. این چه رازی بود؟ واقعا رمز رسیدن به "آرامش" چه بود؟! چه بود که او نمی توانست آن را داشته باشد. چرا هیچ روانپزشکی نمی توانست با آن همه نظریه و ایده و دارو و روش، این آرامش را به او بدهد. چرا در چهره فقیرترین آدمها این آرامش یافت می شد ولی در او نه؟
سالها می گذشت که روزی به پیرمرد فقیری رسید که از نظر او از همه آرام تر و متین تر بود. پیرمرد سر و وضع مناسبی نداشت ولی در چهره اش آرامش موج می زد. مرد از ماشین گرانقیمتش پیاده شد و به سمت پیرمرد رفت؛ به پیرمرد سلام کرد و او با خوشرویی جوابش را داد. از او پرسید چگونه به اینجا رسیدی و به این آرامش دست یافتی ای پیرمرد؟!! پیرمرد در پاسخ فقط یک کلمه گفت: خدا؛ و بعد رفت...
مرد به فکر فرو رفت. سالها بود که وجود خدا را از یاد برده بود. سالها بود به کوی خدا سر نزده بود در حالی که قدمی با آن فاصله نداشت. سالها بود بدون آنکه متوجه شود از خدا دور شده بود. آری، او به واقع خدا را فراموش کرده بود. از آن پس هر روز با یاد خدا بیدار شد و به ثروتی رسید که ثروت مادی اش را در راه خدا بخشید و خود هم پیرمردی شد همانند آن پیرمرد...
ما ز بالاییم و بالا می رویم، بیاییم کمی بالاتر رویم...
و دلها تنها با یاد خدا آرام می گیرد، بیاییم با خدا آشتی کنیم...
خودم رو به هزار در زدم که یه جاده بی دستنداز و چاله چوله واسه زندگی دستو پا کنم نشد که بشه .