او در خیال دیگری می رفت...

او در خیال دیکری میرفت ...

و من چه عاشقانه پشت سرش کاسه آب را خالی میکردم.

****************************************

هنوز فرصت هست ....

هنوز میشود از چشمهای بارانی دری گشود به معنای اولین خورشید و

پشت حوصله ی عشق زندگانی کرد...

***********************************************

حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست....

این رو هم یکی از عزیزانم واسم فرستاد.

۱.

چهار تکه چوب نمی گذارد ما به هم برسیم ....

چهار چوب ها را آتش بزن ...

فندک را برای همین کار ساخته اند.

۲.

گناه کن......

 با من گناه کن....

بیا برای یک بار هم که شده احساس  کنم که آدمم....

سیب نشانم بده .....

بهشت سهم کسانی است که تو را باور نکرده اند.

۳.

کسی چه میداند.....

 که من امروز....

چند بار فرو ریخته ام ....

چند بار دلتنگ شده ام ....

از دیدن کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود.

این دل نوشته از کسی بود که تا امروز دوست نداشتم کسی جز من اینا رو بخونه .

هنوز هم جای تو در قلب منه فراموش شدنی نیستی.

رفیق خیلی دوست دارم  

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست  

از باغ می برند تاچراغانی ات کنند  

            تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی  

          به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه فرق رحیم و رجیم نیست     

           از آن نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

ای یوسف از این رها شدن از چاه دل نبند    

         این بار میبرند تا زندانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست  

           گاهی بهانه ایست ته قربانی ات کنند

***************************************************

در خاطرم خواهی ماند .

تير را قوت پرهيز نباشد زنشانه    

تير را قوت پرهيز نباشد زنشانه      

                                                 مرغ مسكين چه كند گر نرود در پي دانه

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

                                              (( ای كه گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

                ما كجائيم در اين بحر تفكر تو كجا ؟))

تا فكندم به سر كوی وفا رخت اقامت        

                                            عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت     

                                           (( عشق و درويشی و انگشت نمائی و ملامت

           همه سهل است تحمل نكنم بار جدائی ))

درد بيمار نپرسند به شهر تو طبيبان

                                             كس در اين شهر ندارد سر تيمار غريبان

نتوان گفت غم از بيم رقيبان به حبيبان                 

                                               ((حلقه بر در نتوان زدن از بيم رقيبان

              اين توانم كه بيايم سر كويت به گدائی ))

گرد گلزار رخ تست غبار خط ریحان                

                                           چون نگارین خط تذهیب به دیباچه قرآن  

ای لبت آيه رحمت دهنت نقطه ايمان

                                          (( آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان

               كه دل اهل نظر برد چه سری است خدائی !! ))

هر شب هجر برآنم كه اگر وصل بجويم

                                              همه چون نی به فغان آيم و چون چنگ به مويم

ليك مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم             

                                             (( گفته بودم چو بيائی غم دل با تو بگويم

                چه بگويم غمم از دل برود چون تو بيائی  ))

 چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن

                                            دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن

                                          ((  شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

                    تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی))

سعدی اين گفت و شد از گفته خود باز پشيمان    

                                              كه مريض تب عشق تو حذر گويد و هذيان

به شب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان

                                            (( كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان

                   پرتو روی تو گويد كه تو در خانه مائی  ))

 نرگس مست تو مستوری مردم نگزيند

                                            دست گلچين نرسد تا گلی از روی تو چيند

جلو كن جلوه كه خورشيد به خلوت ننشيند 

                                           ((  پرده بردار كه بيگانه خود آن روی نبيند

                         تو بزرگی و در آئينه كوچك ننمائی ))

نازم آن سر كه چو گيسو تو در پای تو ريزد             

                                            نازم آن پای كه از كوی وفای تو نخيزد

شهريار آن نه كه با لشكر عشق تو ستيزد

                                             ((سعدی آن نيست كه هرگز زكمند تو گريزد

                 كه بدانست كه در بند تو خوشتر زرهائي ))

                                                 ***********

کاش ....... 

خیام

وای هنوز که هنوزه یادم میاد انگار تو بهشتم و

حلا میگی چرا؟

خوب آره به خیام ربط داره .

خوب قصه چیه.....

ترم ۲ بودم که ادبیات فارسی رو برداشته بودم وای ۳ واحد کی پاس کنه ......

اینو که همه قبول دارین که اگه کسی با تمام عشقش درس بده جوری که گفته هاش ایمان داشته باشه هر کسی که حرفهای اون رو بشنوه مجنون میشه مخصوصا ادبیات  حالا فکر شو  بکن شعر هم واسه خیام باشه یکی هم با تمام وجود واست بخونه.....

۱۰ دقیقه دیگه مونده بود کلاس تموم بشه که استاد گفت...

در مورد کدام شاعر دوست دارین بحث کنیم ؟

هنوز کسی به خودش نیومده بود که چیه بگه منو دوستم هم صدا گفتیم خیام

یه خنده خیلی زیبا روی لبان استاد نشست و گفت ...

 چون لاله بنوروز  قدح گیر بدست                       با لاله رخی  اگر ترا فرصت هست

**************

می نوش به خرمی که این چرخ کهن                        نا گاه تو را چون خاک گرداند پست

**************

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست                     نتوان به امید شک همه عمر نشست

*******************

هان تا ننهیم  جام می از کف دست                        در بی خبری مرد چه هشیار چه مست

*************************

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست                 چون هست بهر چه هست نقصان و شکست

******************************************* 

انگار که هر چه هست در عالم  نیست                 پندار که هر چه نیست در عالم هست

***********************************************************************

شهریار

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم


 


 

دوست داشتن از عشق برتر است

تقدیم به کسانی که این را می خوانند و درک میکنند

دکتر علی شریعتی

قبل از خواندن این متن از شما دوستان تقضا میکنم که پیامک هایی که حرفهای دکتر علی شزیعتی را به تمسخر گرفته اند را پاک کرده و ادامه دهنده راه انسانهای کوته فک نباشید

  دوستار متفکران ایران همیشه سر بلند.

.عشق يک جور جوشش کور است و پیوندي از سر نابینائي
اما دوست داشتن پیوندي خود آگاه و از روي بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غريزه آب
میخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که
يک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي میشود و
داراي صفات و حالت
و مظاهر مشترکي است
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ
میگیرد و چون روح ها برخلف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و
طعمي و عطري ويژه
خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارتبات نیست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد
اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي میکند و
بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستي نیست
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد
چنانکه "شوپنهاور" میگويد :شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ،
.آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روياحساستان مطالعه کنید
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زيبائي هاي روح
که زيبائي هاي محسوسرا به گونه اي ديگر میبیند
عشق طوفاني و متلطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام
و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است
، اگر دوري به طول بینجامد ضعیف میشود
اگر تماس دوام يابد به ابتذال میکشد
و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و )ديدار و پرهیز (، زنده  و نیرومند میماند .
 عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کیست
يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو همیشه اشتباه میکند
 در انتخاب به سختي میلغزد و يا همواره
يکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه میزند
و چون در تاريکي است ويکديگر را نمیبینند ، پس از انفجار اين صاعقه است
که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را میتوانند
ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق
که در چهره هم مینگرند
احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگي و نا آشنائي
 پس از عشق – که درد کوچکي نیست– فراوان است

اما دوست داشتن در روشنائي ريشه میبندد

و در زير نور سبز میشود و رشد میکند
 و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد میايد . و در حقیقت
در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سیما و نگاه
يکديگر میخوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودماني میشوند
- دو روح ، نه دو نفر که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بايستي ها
احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به
قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم میگريزد - و سپس
 طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي
از سخن و رفتار و کلم يکديگر احساس
میشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم میبینند
که به پهندشت بیکرانه مهرباني رسیده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن
 بر بالي سرشان خیمه گسترده است و افقهاي روشن و
 پاک و صمیمي )) ايمان(( در برابرشان باز میشود و نسیمي نرم و لطیف -
همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خیال راهبي بزرگ
 نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیايش مناره تنها و غريب آنرا
 به لرزه در میاورد – هر لحظه پیام الهان هاي تازه
آسمانهاي ديگر و سرزمین هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز
 وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه
دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شیرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر
و روي ايندو میزند
عشق جنون است و جنون چیزي جز خرابي و
 پريشاني ))فهمیدن(( و ))انديشیدن(( نیست . اما
دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود
 و فهمیدن و انديشیدن را نیز از زمین
میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق میافريند و
 دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست
میبیند و میابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت
 راستین و صمیمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بینائي را میگیرد و دوست داشتن میدهد
عشق خشن است و شديد و در عین حال ناپايدار و نامطمئن و
 دوست داشتن لطیف است و نرم و
در عین حال پايدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقین است
و شک ناپذير
از عشق هرچه بیشتر میشنويم سیرابتر میشويم و
 از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر میپايد کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر
عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن
 جاذبه ايست دردوست ، که دوست را به دوست میبرد
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو
شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق
جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدمیست ، و چون
خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که
میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را
محبوب و عزيز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در
 خود دارد ، داشته باشند
  که دوست داشتن جلوه اي
از روح خدائي و فطرت اهورائي آدمیست و چون خود به
 قداست ماورائي خود بیناست ، آنرا در
ديگري که میبیند ، ديگري را نیز دوست میدارد
و با خود آشنا و خويشاوند میابد
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که )) هواداران
 کويش را چو جان خويشتن
دارند (( که حصد شاخصه عشق است
چه ، عشق معشوق را طعمه خويش میبیند و همواره در
اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو
دشمني میورزد و معشوق نیز منفورمیگردد و
 دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است
يک ابديت بي مرز است ، از
جنس اين عالم نیست
عشق ريسمان طبیعي است و سرکشان را به بند خويش در میاورد
تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت
گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند
 به حیله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و
 دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود میافريند
خود بدان میرسد ، خود آنرا ))انتخاب(( میکند
عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج
عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح
 عشق يک )) اغفال ((
بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و
به روزمرگي – که طبیعت سخت آنرا
دوست میدارد – سر گرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور
آدمي در اين بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است
و دوست داشتن  همزباني در سرزمین بیگانه يافتن است
--------------------------------------------