به نامش و به یاریش
آغاز میکنیم صبح پاییزی دیگری را ...
در سایه بیقرار بیدی ، لرزان
در دامن کوه سر سپیدی ، پنهان
من بودم و او نشسته خاموش ، بنهاد براز آسمان گوش
از ناله شاخه های بی برگ ، کهسار
میکرد حزین ترانه مرگ، تکرار
میداد خبر ز سوز پاییز، وآن سرو شبان وهم آمیز
پاییز بهار عاشقان است ، زیباست
اسرار غم اندرو نهان است ، پیداست
آن صحنه که درد و رنج افزاست ، منزلگه عاشقان شیداست
مه دامن پرنیان زیبا ، پر موج
گسترده فراز کوه و صحرا ، از اوج
دامان سپید گرد آن ، شیرین و لطیف عشق و رویا
انوار مه از خلال اشجار ، هر جا
آورده پدید نقش بسیار ، زیبا
با سایه و روشنی غم انگیز ، در خاطر عاشقان شرر ریز
خشکانه بدست دیده خویش ، آرام
آهی بگشید از دل دیش ، ناکام
آهی که ز سوز سینه خیزد ، وز دست غم نهان گریزد
بگرفت نگه از آسمانها ، و افکند
در چشمه تابناکی آنجا ، یکچند
گم گشته خود نیافت وز درد ، افسرده نگاه سوی من کرد
گفتم شب ماه با صفایی است ، گفتا
افسوس پسین "شب جدایی" است ، مارا
وین ناله ببرگ زردی آویخت ، وان برگ جدا شد و فروریخت
نور افکن مه در آسمانها ، تبان
افکنده ز مهر بر سر ما ، دامان
به دیده اشکباری از غم ، آهسته جدا شدیم از هم
تا حال از آن شب غم افرا ، بسیار
رفتیم من و خزان به صحرا ، بی یار
کان غنچه ز شاخ زندگانی ، با دیش فکند در جوانی
یک برگ فدای عشق باشد ، تا غنچه من کرا فدا شد
خودم رو به هزار در زدم که یه جاده بی دستنداز و چاله چوله واسه زندگی دستو پا کنم نشد که بشه .