گُنـــــــاه نــَــــه چـــارِه ای نبــود طعم سیبــــــــ میداد لب هایتـــــــــــ طاق زدم بهِشتـــــــــ را بـــــا آغوشت، حال سزا ی من است سوختن در جهنم نبودنت.............!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 9:6 توسط مجید
|
خودم رو به هزار در زدم که یه جاده بی دستنداز و چاله چوله واسه زندگی دستو پا کنم نشد که بشه . با خدا جون صحبت کردم گفت تو حرکت کن من کمکت میکنم . منم فقط گوش کردم و دارم این جاده رو ادامه میدم حالا دارم میفهم این چاله چوله ها چقدر خوبن . داشت خوابم می برد افتادم تو چاله بیدار شدم .